شب نوشته های یک ذهن بیمار
من می گم ....اون می گه

 

من می گم:

افسانه من یه سری حرف باهات دارم ترجیح می دادم حضوری باهات صحبت کنم ولی تو رفتی شهرستان نشد دیگه .

افسانه رفتارات تو این چند هفته به گونه ای بوده که گویا اصلا میلی به ادامه رابطه نداری.دوست دارم بهم بگی اگه نمی خوای ادامه بدیم.

اون میگه:

من نمی خوام وابسته شم

من نمی خوام تو قید و بند باشم

متاسفم نمی خوام ناراحتت کنم چون واست احترام و ارزش قایلم اما ما اصلا با هم جور نیستیم

من عاشق پسرای شیطونم ولی تو تریپ!!!شخصیتی!!

تو خیلی ساده هستی

و.....

من می گم:

افسانه  تو از  دوست پسرت چه انتظاری داری ؟ چی ازش می خوای ؟همین که چند ساعتی در هفته باهات باشه و تو رو بخندونه همین؟!

من می خواستم اون خلا عاطفی که تو هر  فردی هست رو هم واسه تو و هم واسه خودم پر کنم .من واست خیلی ارزش قایل بودم .نمی خواستم ناراحتیتو ببینم .کسی هم نبودم که وقتی ناراحت بودی ولت کنم .سعی می کردم از ناراحتی درت بیارم چون احساس وظیفه می کردم.وقتی کنار هم بودیم تمام تلاشمو می کردم تا خوشحال باشی.من تو روابطم سعی کردم همیشه پشتت محکم وایسم ,ولی تو بهم می گی من از پسرای شیطون خوشم میاد!!.

اون می گه

...........

 اینا عینه اس ام اسا و حرفایی بود که بین ما رد وبدل شد.

و قصه ما تموم شد با یه علامت سوال

اعصابم خورده  وحشتناک.




تو بگو لینک به نوشته جمعه ۱٦ بهمن ۱۳۸۸ - Mani    
 
فعلا عجله نکن!!

 

من اصولا تو همه کارا عجولم .اصلا حوصله ندارم که یه کاریو واسه مدت زمان طولانی براش وقت بذارم.دست خودمم نیست همیشه همین جوری بودم و خواهم بود.واما:

این افسانه خانوم ما گویا یه آدم بسیار پر حوصله می خواد!! .منم که الی ماشاالله خودتون واقفید دیگه!!

پریروز قرار گذاشتیم  که مثل فردا بیاد تهران.قرار بر این شد که جمعه ساعت 9 راه بیوفته .منم جمعه صبح زود پاشدم که دوشی بگیرم و برم ایستگاه مترو.خلاصه دوش که گرفتیم  حوالی ساعت 8:45 زنگ زدم .خانوم گفت دارم آماده میشم .منم خوشحال شدم که حداقل دیگه 9 راه میوفته !!زهی خیال باطل .

ساعت 9:30 دوباره زدگ زدم گفتم کجایی ؟تو قطاری ؟!!گفت نه هنوز دارم آماده میشم!!!ساعت 9:45 هم باز گفت هنوز دارم آماده میشم و منم شاکی شدم دیگه!!( هر کی دیگه هم بود ناراحت می شد خوب ,نه؟؟؟)اونم یهو گفت اصلا می خوای نیام!!؟منو بگو وای ....تا حالا تو تاریخ عمرم اینقدر چی میگن بهش ..آها کضم غیض؟؟!! نکرده بودم .تنها کاری که کردم 5 ثانیه سکوت بود!!.بعدش گفتم: اکی هروقت راه افتادی به منم بگو راه بیوفتم.

دارم فکر می کنم خوب شد اون 5 ثانیه سکوتو داشتم .اگه تو عمرم یه کار مفید کرده بودم اونم همین بید!!

به هر حال دیروز خوش گذشت .این دوستان معرف ما به هم بهمون ملحق شدن و تا عصر گل گفتیم و چرت پرت شنیدم!!.

واقعیت اینه که من که راحتم باهاش  واین احساسم دارم که اونم دوست داره باهام راحت باشه ولی هی داره جلو خودشو می گیره!!چرا شو والا زیاد نمی دونم فقط یه حدسایی زدم.

دیروز دوست من می گفت که وقتی کنار هم راه میرفتید  خیلی دوست داشت دستتو بگیره ولی هی دستشو می اورد بالا وهی یادش میوفتاد(چی رو نمیدونم!!) و دستشو کنار می کشید, توهم که انگار نه انگار!!

خلاصه کلام اینکه فعلا این افسانه خانوم هنوز فاصلشو باهام حفظ کرده البته یه خورده کمتر شده ولی به نظرم پیشرفتش کمه حالا کی می تونیم باهم صمیمی شیم نمی دونم وتنها چیزی که می شنوم این جمله هست:

عجله نکن!!!

دیروز این شعر رو واسه افسانه خوندم خیلی خندید !!خدایی نمی دونستم اینقدر باحال باشه:

ای عرش کبریایی, چیه پس تو سرت             کی با ما راه میایی ,جون مادرت!!




تو بگو لینک به نوشته جمعه ٩ بهمن ۱۳۸۸ - Mani    
 
دوستان هوامونو دارن حسابی!!

 

"وا مگه میشه این پسر با کسی نباشه؟آخی طفلی گناه داره به نظر خیلی تنها میاد باید حتما یکیو که مث خودش نجیب و با وقار!!باشه واسش پیدا کنم!!!"

اینا جملاتی بود که نامزد یکی از دوستان نزدیکم (که چند روزیه پیشمه) در وصف حقیر بیان فرموده بود.خلاصه بعد مدتی که چه عرض کنم بعد از ساعاتی تحقیق و تفحص در خوابگاه (که به قول خودش با چند تا از عکسام و جند تا لاف بزرگ دل خیلیا رو سوزونده بود!! )یه نفر رو واسه من بیچاره پیدا کرد.منم این وسط پشم!!فقط کلی این دوست عزیز ما از خصوصیات اخلاقیه ما گفته بود وبهش سپرده بود که یه نفررو با این معیار ها انتخاب کنه.راستش منم بعد از مونا با چند تا دختر دیگه که خودم فکر می کردم خوبن صحبت و دیدار داشتم که هیچ کدومشون به دلم ننشسته بود .در واقع موردهای من به قول این خارجی ها Blind date بودن .همه این مسایل دست به دست هم داد تا یه قرار ملاقات در حضور این دوست عزیز و نامزدش با هم  داشته باشیم.

این اولین بار بود که یه دختر واسم با سلیقه خودش دوست پیدا کرده بود و منم بالاخره محافظه کارانه با قضیه برخورد کردم حداقل از نظر رفتاری.خلاصه دو ساعت مرخصی گرفتم و یا علی مدد حرکت کردیم به سمت ترمینال غرب که با دوست معزز بریم شهرستان.دوساعت بعد اونجا بودیم و دختران محترمه امدند.از نظر ظاهری خوب بود و قیافش به دلم نشست.حالا می مونه اخلاق و رفتار که طی اون چند ساعتی که با هم بودیم  منو مجاب کرد که ادامه بدم.خوشبختانه دختر خانوم هم از ما حداقل بدش نیومده بود (به گفته نامزد دوستم).

الان دوروزه که به هم اس ام اس می دیم و حرف می زنیم .فعلا هم دارم به سفارش این دوستم عمل می کنم و روزی بیش از 10 تا اس ام اس نمی دم و خلاصه زود صمیمی نشدیم انچنان.تا الان که همه چی بد نبوده تا ببینیم اینده چی پیش میاد.




تو بگو لینک به نوشته جمعه ٢ بهمن ۱۳۸۸ - Mani    
 
Came back

 

خیلی وقت بود که دست و دلم به وبلاگ نمی رفت.چند بار تصمیم داشتم حذفش کنم و خیال خودم و دوستان رو راحت.منتها یه چیزی نمی ذاشت این کارو کنم .هر کاری هم کردم بفهمم این "چیز"!! چیه نفهمیدم.

جونم واستون بگه که بعد از چند ماهی که صرف رتق و فتق اوضاع شد و بالاخره تونستیم تو یه شرکت واسه خودمون کاری دست و پا کنیم و یه آلونکی تو پایتخت واسه خودمون جور کنیم ؛تصمیم بر آن شد که به نوشتن ادمه بدم .هرچند مث خیلی از دوستان وبلاگی نمی تونم خوب بنویسم  و زین رو به ذکر خاطرات خودم معمولا اکتفا می کنم.

اگه بخوام یه فلاش بک! به گذشته بزنم مهمترین نکته اینه که من و کسی که قرار بود شریک زندگی هم باشیم  دیگه قرار نیست با هم باشیم!!.و مو..نایی که تقزیبا اکثر پست های من به قضیه من و اون ربط داشت دیگه جداییمونو پذیرفتیم .هرچند الان هر از چند گاهی از هم خبر می گیریم.

ولی خدایی این وبلاگم دنیای جالبیه .می دونم خیلیا با اون زندگی می کنن .برا منم می تونم بگم که حداقل حکم سرگرمی رو دیگه نداره.خلاصه خیلی خوشحالم که دوباره برگشتم.




تو بگو لینک به نوشته جمعه ٢٥ دی ۱۳۸۸ - Mani    
 
معاف شدم!!!!

بالاخره بعد از کش و قوس های فراوون معافیت رو گرفتم.

واقعا استرس بسیار بالایی روم بود.مراحل معافیت هم به گونه ای هست که اصلا نمیشه با قاطعیت بگی معاف هستی یا نه!!مخصوصا وقتی مدرکت بالا باشه. همین خیلی ادم رو اذیت می کنه.

حتی تو اخرین لحظه هم جناب سرهنگ عصبانی بود چون من با مدرک فوق لیسانس معاف شدم!!!

ایشالا دیگه می خوام برم دنبال کارای استخدامیم.دوس دارم برگردم تهران و همونجا مشغول به کار شم.خدا کنه که تر این وهله زیاد اذیت نشم.





تو بگو لینک به نوشته پنجشنبه ٢٧ فروردین ۱۳۸۸ - Mani    
 
خوش آمدید
Mani




نویسنده وبلاگ : Mani







آمار وبلاگ :

 RSS 2.0 



لینک دوستان
پاپتی
يه بهونه واسه بودن
همه چيز درباره ی هيچ
....خاطراتم
ماهی خانوم
روزنویس
دفترچه خاطرات اينترنتی
غربت مهتاب
خاطرات خاله قوساله
هیس...من خوابم
تهوع بشر یا من ،مسئله این است!
آوای ادب
روزهای فیلتر نشده یک دختر
یادداشت های روزانه
من او(یک فنجان قهوه کنار برج ایفل)
...همه چیز در اینجا
اینجا بیشه سر
متی زلزله





پایگاه های دیگر
طراح قالب



موزیک



آرشیو وبلاگ
بهمن ۸۸
دی ۸۸
فروردین ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
امرداد ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦