من می گم:
افسانه من یه سری حرف باهات دارم ترجیح می دادم حضوری باهات صحبت کنم ولی تو رفتی شهرستان نشد دیگه .
افسانه رفتارات تو این چند هفته به گونه ای بوده که گویا اصلا میلی به ادامه رابطه نداری.دوست دارم بهم بگی اگه نمی خوای ادامه بدیم.
اون میگه:
من نمی خوام وابسته شم
من نمی خوام تو قید و بند باشم
متاسفم نمی خوام ناراحتت کنم چون واست احترام و ارزش قایلم اما ما اصلا با هم جور نیستیم
من عاشق پسرای شیطونم ولی تو تریپ!!!شخصیتی!!
تو خیلی ساده هستی
و.....
من می گم:
افسانه تو از دوست پسرت چه انتظاری داری ؟ چی ازش می خوای ؟همین که چند ساعتی در هفته باهات باشه و تو رو بخندونه همین؟!
من می خواستم اون خلا عاطفی که تو هر فردی هست رو هم واسه تو و هم واسه خودم پر کنم .من واست خیلی ارزش قایل بودم .نمی خواستم ناراحتیتو ببینم .کسی هم نبودم که وقتی ناراحت بودی ولت کنم .سعی می کردم از ناراحتی درت بیارم چون احساس وظیفه می کردم.وقتی کنار هم بودیم تمام تلاشمو می کردم تا خوشحال باشی.من تو روابطم سعی کردم همیشه پشتت محکم وایسم ,ولی تو بهم می گی من از پسرای شیطون خوشم میاد!!.
اون می گه
...........
اینا عینه اس ام اسا و حرفایی بود که بین ما رد وبدل شد.
و قصه ما تموم شد با یه علامت سوال
اعصابم خورده وحشتناک.
